محمد بن حسين البيهقي
870
تاريخ بيهقى ( فارسي )
سخن سخت گشاده بگفته كه « واجب نكردى 1 مطلق به گفتن 2 كه اين كار بزرگ را دست بايد كرد 3 . و نتوان دانست كه چون شود ، و كار به حكم مشاهدت وى 4 مىبايست بست 5 . امّا تير از كمان برفت 6 ؛ و ان شاء اللّه تعالى كه همه خير و خوبى باشد . » و استادم اين نامه را بر امير عرضه كرد . و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رجب امير بباغ محمودى رفت بدانكه مدّتى آنجا بباشد . و بنهها را آنجا بردند . و روز دوشنبه ششم شعبان بو الحسن عراقى دبير گذشته شد ، رحمة اللّه عليه . و چنان گفتند كه زنان او را دارو 7 دادند كه زن مطربهاى 8 مرغزى را بزنى كرده بود ، و مرد سخت بدخو بود و باريكگير 9 ، ندانم كه حال چون باشد . امّا در آن هفته كه گذشته شد و من به عيادت 10 او رفته بودم ، او را يافتم چون تارى موى گداخته و لكن سخت هوشيار ، گفت و وصيّت بكرد تا تابوتش بمشهد علىّ موسى الرّضا ، رضوان اللّه عليه 11 ، بردند بطوس و آنجا دفن كردند كه مال اين كار را در حيوة 12 خود بداده بود و كاريز مشهد را كه خشك شده بود باز روان كرده و كاروانسرايى برآورده و ديهى مستغلّ 13 سبك خراج 14 بر كاروانسراى و بر كاريز وقف كرده . و من در سنهء احدى و ثلثين 15 كه بطوس رفتم با رايت منصور ، پيش كه هزيمت دندانقان 16 افتاد ، و بنوقان 17 رفتم و تربت رضا را ، رضى اللّه عنه ، زيارت كردم ، گور عراقى را ديدم در مسجد آنجا كه مشهد 18 است در طاقى پنج گز از زمين تا طاق و او را زيارت كردم و بتعجّب بماندم از حال اين دنياى فريبنده كه در هشت و نه سال اين مرد را بركشيد 19 و بر آسمان جاه رفت و بدين زودى بمرد و ناچيز گشت . [ وصف تخت نو و بار دادن امير ] و درين روزگار امير در كار و اخبار سباشى به پيچيد 20 و همه سخن ازين مىگفت و دل در توكّل 21 بسته و فرموده بود تا بر راه غور سواران مرتّب نشانده بودند آوردن اخبار را كه مهمتر باشد . و تخت زرّين و بساط 22 و مجلسخانه 23 كه امير فرموده بود ، و سه سال بدان مشغول بودند و بيش ازين ، راست شد و امير را بگفتند ، فرمود تا در صفّهء بزرگ سراى نو 24 بنهند . و بنهادند و كوشك 25 را بياراستند و هر كسى كه آن روز آن زينت بديد ، پس از آن هر چه بديد وى را به چشم هيچ ننمود 26 . از آن من بارى